تبليغاتX
پاییز

W W W . H A M E D N A Z I F I . B L O G F A . C O M ‎‎‎‎‎‎‎‎ ‎‎

پاییز

اگر رنج جزی از زندگی است،پس باید معنایی در آن نهفته باشد!

 
نویسنده : حامد - ساعت 23:8 روز 87/12/04
 

انسان تا حصار اطراف خود را خراب نكند، نمي داند كه زنداني بوده است. گاردنر


 
 
نویسنده : حامد - ساعت 21:54 روز 87/11/13
 

در خیال خود خوش که با منی!

در واقعیت می نگرم که سرابی

مادام به یادتو

                آیا به یادم بودی؟

مادام در انتظار تو

                 آیا به انتظارم بودی؟

ذهنم را با یادوخاطراتت تسخیر کردی

حال تو رفتی...

و چرا خاطراتت را با خود نبردی

حال که تو نیستی خاطراتت به چه می ارزد

همه چیز با تو زیبا   همه چیز بی تو زشت

همواره تورا مرور می کنم....




 
 
نویسنده : حامد - ساعت 22:58 روز 87/07/13
 
هر آنچه آدمی درباره دیگران بگوید ، درباره او خواهند گفت و هر آنچه برای دیگران آرزو کند ، همانا برای خود آرزو کرده است.

 
 
نویسنده : حامد - ساعت 22:56 روز 87/07/13
 
انسان باشید ، پاکدل و یکدل ، زیرا که گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر است از پست و بی عاطفه بودن .

 
 
نویسنده : حامد - ساعت 22:54 روز 87/07/13
 
ما وقتی به ارزش و قیمت افراد پی می بریم که دیگر آنها از میان ما رفته باشند .

 
 
نویسنده : حامد - ساعت 22:52 روز 87/07/13
 



اگر روزی روزگاری نتوانستی گناهکاری را ببخشی ، بدان که از بزرگی گناه او نیست بلکه از کوچکی و صغیری قلب توست.!!!

 
 
نویسنده : حامد - ساعت 22:50 روز 87/07/13
 
نمی دانم چه حکمتی است که انسان در کار دیگران عاقلتر است تا در کار خویش!!!

 
 
نویسنده : حامد - ساعت 22:49 روز 87/07/13
 
آموختم که زندگی گل سرخی است که گلبرگهایش خیالی و خارهایش حقیقی است .! 

 
 
نویسنده : حامد - ساعت 22:47 روز 87/07/13
 
اگر انسان می دانست که کشیدن بار خاطرات اینقدر سخت است  هرگز آنرا بدوش نمی گرفت..


 
 
نویسنده : حامد - ساعت 22:46 روز 87/07/13
 
پریدن کار دل است و قدم زند کار عقل ، اگر لذت جهان خواهی با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهی اهسته رو... 

 
 
نویسنده : حامد - ساعت 22:43 روز 87/07/13
 

شاگردی از استادش پرسید :عشق چیست؟

استاد در جواب گفت :به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید :چه آوردی ؟

و شاگرد با حسرت جواب داد :هیچ هر چه جلو می رفتم ، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین ،تا انتهای گندمزار رفتم.

استاد گفت عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید :ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت :به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم ، انتخاب کردم . ترسیدم که اگر جلو بروم ،باز هم دست خالی برگردم.

استاد گفت ازدواج یعنی همین.


 
 




? ورود به چت روم فارسی